تبلیغات حرفهای بارونی
فرق حمام كردن خانمها با اقایون
یك دختر در حمام
ساعت ۵/۴ شب

نامه ای برای حماسه آفرین کربلا
سلام. دلم گرفته است، آسمان در گلویم زندانیست، دلم از مژه هایم جاریست، و چشمهایم در لحظه تاریخ، بی تو باریده است.
درمن، تمام بتهای تاریخ شکسته است، هر چند بت پرستان مدرن هر لحظه بتی را علم می کنند .
دلم، این" حسین آباد"، دیریست که بهانه تو را می گیرد و نامت را عاشق شده است. دلم برای تو تنگ شده است، نه از آن جهت که دردی دارم، بلکه بدان علت که بی دردی جهان، جوانی ام را پیر می کند.
جهان دوباره نام تو را می طلبد و کربلایت را، تا سربریده ات منزل به منزل خدا را نازل کند، و آینه در آینه نفست پژواک شود.
من، نه تو را زنجیر می زنم و نه برسینه می کوبم، بلکه تو را عاشقم تا دستم را بگیری و پس کوچه های روشن زندگی را راهنمایم باشی.
نام تو خورشیدی است که زمین با تمام کوههایش به طوافش احرام بسته است. من تو را نه می گریم و نه می خندم، می گریم برچشمهایم که جز تو را دیده است و می خندم به اشکهایم که جز به دنبال تو دویده است.
از تو همان"هیهات من الذله" کافیست، تا جهانی را شاه چراغ باشد و تمام درهای بسته را شاه کلید، و تمام زمینهای سرد را آفتابی که حیات را برویاند.
راستی تو در آن ظهر مقدس و گرما ریز، که هزار صبح تا قربانگاهش دویده اند، چه دیدی که نازکای گلویت هزار تیغ کج آیین را پاسخی درست شد؟
تو در آن خاک آسمانی، آن گودال سربلند چه چیز را تماشا شدی که سرشارتر از همیشه تا کوفه، تا شام، تا هر کجا که "ظلم آباد" است خدا را آیه آیه باریدی؟
توچه دیده ای که عاشق تر از همیشه خدا را رصد شدی؟
کدام جام ، سیرابت می کرد که دجله و فرات حقارت خود را گریستند و تا لبهایت بالا نیامدند؟
کدام خورشید در دلت می وزید که تمام شبها را یک تنه به مبارزه طلبیدی ؟
کدام دریای عطش در تو جاری بود که فرات هم پاسخگوی تشنگی ات نبود؟
تو در کدام ارتفاعی که هیچ بحری تا گلویت ارتفاع نیافت؟
تو در کدام باران باریدی، از کدام ابرمقدس، که جهانیان نام تو را بر لب ترانه می کنند؟ تو ازکدام آسمان آمدی که روح بلند تو را هیچ قصیده ای گنجایش نیست؟
راستی، هنوز دوبیتی های چشمانت را چوپانان ازهفت بند نی لبک خویش در دشت می بارند، و گلها به یاد تو از زمین، سرخ رو می رویند.
هنوز دریاها به یاد عطشانی تو، کف برلب و موج خیز تا ساحل می آیند تا درپایت بیفتند.
هنوز کوهها، پژواک "هل من ناصر" تو را به هم هدیه می دهند، و سنگدلی مردان بوزینه باز را نفرین می شوند.
ای مرد، ای حماسه ترین مرد، که ذکر نامت کافیست تا تمام پرندگان یکجا نشین کوچ را تجربه کنند. که یادت کافیست تا تمام میکده های منجمد جهان به خروش در آیند، که زلالی ات دریاها را شرمنده ترین خواهد کرد، و چشم ها در نبودنت از سکوت سرشارند، نام تو دهن به دهن می گردد و جهان شیرین می شود.
با یاد تو، آرامش جهان به هم می ریزد و یزید قابلیت لعنت پیدا می کند.
با یاد تو سرخ" تابویی" می شود که هر که جز آن باشد بارانیست.
ای مرد بارانی، ببار! تا"صخره مرد" ها هم درسماع تو زلف پریشان کنند، و درختان سر به هوا، آواز سبز بخوانند.
ببار تا سنگ شکفتن را تجربه ای شیرین باشد، ببارتا بهار بیاید و گلها برای رقصیدن بهانه ای داشته باشند.
آینه مرد، همچنان بایست تا جهان به پای تو خود را بشناسد.
نام تو واژه ای است که ناگهان سلام را بر لبها جاری می کند. و آبها از ازل تا ابد شرمساریشان را برخاک می گریند.
تو کیستی که دستها از آسمان به یاد تو برسینه می بارند؟
تو کیستی که با ذکر تو زنجیرها تا شانه های زلال کودکان هبوط می کنند؟
بارانی از تو شهر را به خود مشغول کرده است، نام شریف تو دلها را تا مژه های سنگین بالا می آورد.
مهربان! من تو را بزرگتر از آن می بینم که اشکهایم لایقت شوند، تورا حاضرتر از آن می دانم که در فراقت ببارم.
تو را عاشقم آن سان که در قتلگاه خروشیدی، نه آن سان که خلقی تو را تشنه می بینند. تو را به خاطر ایمانت که سرشاری بهار را شرمنده کرده است، و عطشانی آگاهانه لبهایت که دریا را به خجالتی ابدی دچار نموده است، و زلالی رسالتت عاشقم.
مهربان! تو مظلومتر از کربلایی و کربلا مظلومتراز تو، تو در سراسر تاریخ هر روز شهید می شوی، امروز مظلومتر از دیروز، و فردا مبادا که این جمله را به تجربه تکرار شوم.
باید به خودم بر گردم و در برابرت ببارم.
باید در این جهانی که گیاهان سربریده می رویند، و تمام درهایش دیوارند، و مردم فلق را تا شفق پشت به خورشید در حرکتند، تو را به نام بخوانم.
حسین واژه ای است که تمام آبها به یادش نوشیده می شود.
محمود اکرامی

آنچنان کار کن که گویا به پول نیاز نداری ،
آنچنان عشق بورز که گویا هرگز آسیب روحی ندیده ای ،
و آنچنان برقص که گویا هیچ کس تو را تماشا نمی کند ...

كاروان
عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد ...
خسته شد چشم من از این همه پاییز و بهار
نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر
در بهاری كه دلم نشكفد از خنده یار
چه كند با رخ پژمرده من گل به چمن ؟
چه كند با دل افسرده من لاله به باغ ؟
من چه دارم كه برم در بر آن غیر از اشك ؟
وین چه دارد كه نهد بر دل من غیر از داغ ؟
عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد ...
می برد مژده آزادی زندانی را ،
زودتر كاش به سر منزل مقصود رسد
سحری جلوه كند این شب ظلمانی را .
پنجه مرگ گرفته ست گریبان امید
شمع جانم همه شب سوخته بر بالینش
روح آزرده من می رمد از بوی بهار
بی تو خاری ست به دل ، خنده فروردینش
عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد ...
كاروانی همه افسون ، همه نیرنگ و فریب !
سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان
بخت بد ، هرچه كشیدم همه از دست حبیب
دیدن روی گل و سیر چمن نیست بهار
به خدا بی رخ معشوق ، گناه است ! گناه !
آن بهار است كه بعد از شب جانسوز فراق
به هم آمیزد ناگه ... دو تبسم : دو نگاه
فریدون مشیری

گر پشیمان هم بیاید من نمی خواهم بمانم ...
رد پای عشق دیگر، در نگاه او نشسته، نقش من در بركه های چشم او دیگر شكسته
آنكه روزی عاشقونه گرمی آغوش او بود تكیه گاه خستگی هام
دیدم آخر در نگاهش لحظه تلخ جدایی، رنگ مرگ آرزو را
سر به زانو می گذارم تا نبینم رفتنش را ،آه من در سینه ام باش تا نگیری دامنش را
از نگاه من گریزان آن دو چشم پر گناهش، می گریزد تا نبینم مرگ عشق در نگاهش
چشم چون آیینه او ، آن دو چشمانی كه روزی ، با نگاه عاشق من ، لحظه لحظه روبرو بود
دیدم و باور نكردم ، چون غروبی سرد و سنگین، اینچنین با من غریبه ، خالی از هر گفتگو بود
من نمی پرسم كه آمد زیر رو شد آشیانم، او نمی خواهد بگوید، من نمی خواهم بدانم
گر پشیمان هم بیاید من نمی خواهم بمانم ...
گر پشیمان هم بیاید من نمی خواهم بمانم...

شهر رمضان انزل فیه قرآن
ماه مبارک رمضان ماه بخشش ولطف پروردگار. ماه جدایی از زشتیها و رسیدن به کمالات . ماه شناختن حق تعالی و ماه شناختن اولیای او و ماه....
چه فعلی برای این جملات مناسب است ؟؟اگر برای این جملات فعل "است"بیاوریم مناسب نیست . بلکه امروز که روز سی ام ماه رمضان استهمه این جملات باید با فعل "بود"ختم شوند چرا که فرداست که ما از میهمانی خدا بازمیگردیم ودوباره در آن زندگی همیشگی فرو میرویم .
چه زیبا بود این میهمانی برای آن کسانی که قدرش دانستند و بد به حال من و امثال من که نتوانستیم درکش کنیم وخوشا به حال آنانکه امروز خوشحال هستند و میدانند که چه گوهر گرانبهایی را یافتند.
این گوهر مگر چیست؟؟ آیا تنها بخشش گناهان و گرفتن ثواب بخاطر تلاوت قرآن و روزه داریست؟؟؟نه اینها وسیلهای برای محکم کردن عهد با خدابود.برای یافتن راههای سعادت و لقای او . همه ی اینها بهانه ای برای درک و شناختن او...پس خوشا به حال آنکه فهمید در این ماه چه باید میکردوقدر شب قدرش را دانست!!!


به نظرت ازین تنها ترم میشه....؟!

راستش خودم نمیدونم...!!

اخرین برگ سفر نامه باران این است...
که....زمین چرکین است.....![]()
چقدر دلم هوس نم نم بارون کرده....کاش می اومد و دل همه ادم ها رو می شست.... همه انسان ها رو از درون شستشو می داد....
می بارید و زمین رو عاری از هرگونه ناپاکی می کرد....
هممون ارزوی باریدنش رو داریم..مگه نه؟؟؟؟؟
